استراتژی کلینتون در منطقه خلیج فارس

دکترین امنیت ملی آمریکا در دوران ریاست جمهوری ویلیام جفرسون کلینتون عبارت بود از جهانی سازی جغرافیایی اقتصادی (ژئو اکونومیک ). هدف دکترین امنیت ملی آمریکا در این دوره عبارتند از :

- حفظ و تحکیم ثبات سیاسی در آمریکا

- توسعه اقتصادی این کشوربه ویژه در راستای کمک به گروههای کم درآمد آن کشور

- بالا بردن درجه رقابتی (توانایی رقابت آمریکا با قدرتهای دیگر اقتصادی جهان )

در واقع آمریکا در دوران بعد از جنگ سرد به دلیل عدم دستیابی به اجماع نظر در حوزه سیاست خارجی به شیوه سنتی خود یعنی انزوا طلبی یا شبه انزوا طلبی برگشت.استراتژِی مهار دوگانه در قبال ایران و عراق نیز بر پایه نگاه به درون آمریکا و بی توجهی به خارج دولت کلینتون قرار داشت .(امام زاده فرد : 111-108)

با ورود دموکرات‌ها به کاخ سفید پس از 12 سال حاکمیت جمهوری خواهان، سیاست مهار دو گانه به سیاست رسمی ایالات متحده در خلیج فارس تبدیل گشت. این سیاست به گونه ای طراحی شده بود که هم ایران و هم عراق از دستیابی به موقعیت برتر منطقه ای در خلیج فارس محروم شوند. برای ایران انواع و اقسام تحریم‌های اقتصادی و تحدید روابط سیاسی با جهان غرب طراحی شد و در عراق هر آنچه که نشانی از اقتدار ملی در آن دیده می‌شد، نفی گردید.

در پایان 8 سال حکومت بیل کلینتون و مشاوران جهانگرای وی، تحولات سیاسی در خلیج فارس همچنان بر مدار حفظ وضع موجود و تأمین منافع غرب حرکت می‌کرد. در واقع انتقال قدرت از جمهوری خواهان به دمکرات ها و تشکیل دولت کلینتون ، زمانی بود که بنا به گفته ولفوویتر ( معاون وزیر دفاع ریگان و بوش پسر ) عصر مبارزات بزرگ به پایان رسیده بود و دشمنان دیرینه شکست خورده بودند و جهان امن تر شده بود. (wolfowitz :1994 )

به دنبال ناکامی نمایش قدرت کلینتون در عراق در ژوئن1995 ؛ اقدامات نظامی در منطقه انبار شد و آمریکا مانورهای نظامی متعددی را با کشورهای شورای همکاری خلیح فارس انجام داد. ( امامی : 100-98)هدف کلینتون از طراحی دکترین مهار دوگانه در انزوا قرار دادن ایران و عراق به طور همزمان بود و لذا آمریکا در حفظ روابط دوستانه با کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس تلاش زیادی کرد .

گفته شده که در دهه 1990 مبارزه واشنگتن علیه عراق و ایران به مهم ترین روند ژئوپلتیکی در خلیج فارس تبدیل شد.(Richard k.Herrman & Ayres : 37 ) در این خصوص سیاست موازنه مثبت که موجب افزایش قدرت ایران و عراق می شد کنار گذاشته شد و استراتژی موازنه منفی که به معنی کاهش قدرت نظامی و تضعیف توان اقتصادی ایران و عراق اتخاذ شد و آمریکا به جای اقدام یکجانبه به اقدامات چند جانبه روی آورد . ابزارهای این استراتژی نیز عبارت بودند از قدرت نظامی ، فشارهای دیپلماتیک و تحریم های اقتصادی. (امامی : 102 )

در مجموع می توان گفت که حکومت کلیتنون با اعلام سیاست مهار دوگانه یک سیاست جاه طلبانه و بلند پروازانه را در خلیج فارس پیش گرفت و 2 کشور بزرگ این منطقه را به سبک دوران ترومن محصور و مورد تحریم قرار دارد در مجموع عدم ارزیابی های صحیح در مورد سیاست مهار دوگانه آن را به صورت مقدمه ای برای شکستهای بعدی امریکا در منطقه و نافرمانی ، بی اعتنایی و حتی تمسخر سیاست های واشیگنتن در سطح بین المللی درآورد و به دلیل هزینه های بالای مالی و دپلماتیک نتوانست آمریکا را در سیاست هایش در خلیج فارس موفق نماید. ( امامی : 109-108 )

استراتژی بوش پسر در منطقه خلیج فارس

انتخابات ریاست جمهوری سال 2000 در آمریکا نه تنها دموکرات‌ها را بعد از 8 سال حاکمیت سیاسی از کاخ سفید اخراج کرد و جنجالی ترین انتخابات تاریخ ایالات متحده را شکل داد، بلکه گروهی را به قدرت رساند که فکری جز تغییر جهان در سر نداشتند. بوش خود را به طور مستقیم وارد جریان بحران خاورمیانه نکرد و از ایفاى نقش میانجى صلح خوددارى نمود. اما در ارتباط با مسایل خلیج‌فارس، تا حد ممکن آمریکا را وارد این منطقه نمود. نتیجه‌اى که حاصل شد، دسترسى سهل‌الوصول واشنگتن به منطقه خلیج‌فارس از طریق حضور مستمر و آماده نیروهاى آمریکا در منطقه است.

به‌دنبال عملیات نظامى آمریکا در افغانستان و استقرار نیروهاى ائتلاف در این کشور، سیاست واشنگتن در خلیج‌فارس جنبه افراطى‌ترى به خود گرفت و درنتیجه سیاست رسمى کلینتون درمورد این منطقه باعنوان مهاردوگانه تبدیل به«محور شرارت» گردید که ایران و عراق را هدف قرار داده است. بنابراین درشرایط منطقه‌اى جدید، از دیدگاه گروههاى افراطى آمریکا دو کشور ایران و عراق تهدیدى براى منافع ایالات‌متحده درخلیج‌فارس محسوب مى‌شدند که لازم است با ابزارهاى گوناگون نسبت به مقابله با آنها اقدام گردد.

به‌طورکلى، اعلام سیاست جدید آمریکا باعنوان محورشرارت قبل از آنکه جنبه جهانى داشته باشد، یک خط‌مشى منطقه‌اى در سطح خلیج‌فارس است. ایالات‌متحده از زمان کارتر تا بوش(پسر) همچنان گرفتار مسایل خلیج‌فارس مى‌باشد و درحل مسایل کلیدى این منطقه ناتوانى خود را نشان داده است. تاکید بر راهبرد نظامى، موج دشمنى علیه آمریکا در منطقه را افزایش خواهد داد و خلیج‌فارس را با پیچیدگیها، مسایل و دشواریهاى جدید مواجه خواهد نمود.اعجوبه ی تاریخ سیاست آمریکا با برشمردن تهدیدهای جدید علیه امنیت ملی آمریکا در آستانه هزاره سوم، واکنشهای تند واشنگتن نسبت به آنها را در قالب دکترین امنیتی خود را اینگونه اعلام کرد :

الف) تروریسم : دکترین توجه به هویتها و خرده فرهنگها

ب) خاورمیانه و تهدیدهای تروریستی علیه امنیت آمریکا

ج) سلاحهای کشتار جمعی و تهدید علیه امنیت آمریکا و مقابله با گسترش آن

د) ائتلاف سازمانهای تروریستی فراملی با برخی دولتها و تهدید علیه امنیت ملی آمریکا و اتخاذ دکترین جنگ پیش دستانه

هـ) فقدان دموکراسی در جهان و به خصوص در برخی مناطق آن و تهدید علیه امنیت ملی آمریکا : جنبش دکراسی سازی (امام زاه فرد: 118-112)

در 9 ماه نخست ریاست جمهوری جورج بوش، محافظه کاران نوین به تثبیت موقعیت سیاسی خود در داخل ایالات متحده آمریکا مشغول بودند تا این که در یک صبح آفتابی در روز 11 سپتامبر، ربودن 4 فروند هواپیمایی مسافربری به دست اعضای گروه القاعده، جهان را دگرگون کرد. حمله به خاک اصلی ایالات متحده آمریکا از سوی دشمنی ناشناخته، فرصت طلایی را در اختیار محافظه کاران نوین قرار داد تا معادلات قدرت را در سطح نظام بین الملل تغییر دهند. به این ترتیب سه دهه سیاست حفظ وضع موجود در خلیج فارس جای خود را به سیاست تغییر وضع موجود داد.

به عبارت دیگر با وقوع حادثه 11 سپتامبر فرصت مناسبى براى نقش‌آفرینى نئومحافظه‌کاران [1] به وجود آمد تا به تئوریزه کردن سیاست مبتنى بر قدرت و اعاده دوباره هژمونى ایالات‌متحده در فضاى جدید بپردازند. از این منظر و بنا به دیدگاه محافظه‌کاران جدید، حتى اگر لازم باشد براى پیشبرد دموکراسى هم مى‌توان به روز و قدرت نظامى متوسل شد. بدین‌ترتیب استفاده از زور و قدرت نظامى به عنوان پشتوانه دیپلماسى آمریکا حتى بدون حمایت جامعه بین‌المللى مورد توجه قرار گرفت .(سجادپور:1382 : 7 )

چرا که از این دیدگاه اصل، توجه به مجامع بین‌المللى یا بى‌توجهى به آن نیست، بلکه اصل این است که تهدیدى متوجه امنیت‌ملى آمریکا نباشد. به تعبیر نئومحافظه‌کاران تهدیداتى که علیه منافع آمریکا صورت مى‌گیرد، از شکل خاصى برخوردار است و این تهدیدات ترکیبى از تروریسم، سلاحهاى کشتارجمعى و رژیم‌هاى ضدآمریکایی است.

در چنین شرایطى، ایالات‌متحده به منظور تثبیت استیلاى سیاسى و اقتصادى خود در عرصه‌هاى بین‌المللى تعدادى از کشورهاى یاغى را مشخص و معرفى کرد تا رفتار آنها را زیر ذره‌بین قرار داده و با آنها مقابله نماید. سیاست «تغییر رژیم‌» [2] به منظور خنثى‌ساختن دشمنان مفروض و تحت پوشش موضوعاتى چون ایجاد دموکراسى، اصطلاحات و نوسازى به موضوع اصلى سیاست خارجى آمریکا تبدیل شد.(کافمن : 1382 : 85) در این راستا یکى از مهمترین موارد بهره‌بردارى‌هاى آمریکا پس از وقایع یازدهم سپتامبر در منطقه خلیج‌فارس عبارت از اعمال فشارهاى بیشتر سیاسى و نظامى بر حکومت عراق و در نهایت سرنگونى صدام حسین به بهانه مبارزه با تروریسم بود.

استراتژی باراک اوباما در منطقه خلیج فارس

انتخاب باراک اوباما به عنوان ریاست جمهوری جدید آمریکا می‌تواند نقطه عطف مهمی نه تنها در سیاست خارجی آمریکا بلکه در شکل‌گیری نظام بین‌الملل در حال گذر و تحول محسوب گردد. اوباما با شعار تغییر سیاست‌های گذشته آمریکا روی کار آمده است. این تغییر شامل تغییری در سیاست‌های گذشته آمریکا از جمله در سیاست خارجی این کشور می‌باشد.

از دیدگاه بسیاری از صاحب‌نظران بین‌المللی، مرکز ثقل تغییر در سیاست خارجی آمریکا - به ویژه در منطقه خاورمیانه و خلیج فارس - بر نحوه تعامل آن کشور با ایران متمرکز خواهد بود. از دیدگاه مزبور، خروج موفقیت‌آمیز آمریکا از بن‌بست سی ساله در روابط با ایران می‌تواند راهگشای بسیاری از معضلات آن کشور در منطقه خاورمیانه (عراق، لبنان، فلسطین ، خلیج فارس ) و جنوب غرب آسیا (افغانستان و پاکستان)، باشد. با این حال اوباما با چالش‌های مهمی در این راه روبرو است. فشار نومحافظه‌کاران و لابی صهیونیست‌ها در صحنه داخلی آمریکا از یک سو و مخالفت آشکار اسرائیل و مخالفت‌های پنهان برخی کشورهای عرب منطقه از سوی دیگر، تأکید بر عدم تعامل با ایران و تداوم سیاست‌های گذشته آمریکا را دارند.(ثقفی عامری : 1387 )

یکی از ابعاد استراتژی جدید باراک اوباما در خاورمیانه و منطقه خلیج فارس مبتنی بر به‌کار گیری نظریه «قدرت هوشمند» جوزف نای از نظریه‌پردازان مشهور آمریکایی است. براساس این استراتژی ماهیت تهدیدات بین‌المللی تغییر کرده و عمدتا روی امنیت بشری و تهدیدات مربوط به تروریسم و خطرات تسلیحات کشتار جمعی متمرکز شده است.

استدلال این است که آمریکا به تنهایی نمی‌تواند به حل و فصل آنها بپردازد، بنابراین باید از نقش متحدان آمریکا و یا بازیگران منطقه‌ای استفاده کند. آمریکایی‌ها براساس همین تئوری و استراتژی تمایل به نزدیکی با ایران را دارند . اگر آمریکا تمایل به همکاری با ایران را دارد ؛ حداقل باید نقش و جایگاه ایران را به عنوان بازیگر اصلی منطقه شرق خاورمیانه بپذیرد. (مصاحبه با کیهان برزگر ، سایت تابناک ،21/5/88)

در ارزیابی کلی می توان گفت که سیاست خاورمیانه ای اوباما ادامه همان اهداف راهبردی امپریالیستی با روشهای متفاوت است. اوباما ، از یک سو با طرح مذاکره مستقیم با جمهوری اسلامی و پذیرش ضمنی قدرت منطقه ای ایران ، تضمین ضمنی امنیت جمهوری اسلامی و وعده لغو تحریمها و برقراری مجدد روابط دیپلماتیک.....، قصد کنار آمدن و معامله کردن با جمهوری اسلامی را دارد.

از سوی دیگر با سیاست دیپلماسی فعال و توامان با ادامه تحریم اقتصادی ، میکوشد به تشدید تضادها و شکاف در حاکمیت جمهوری اسلامی و تضعیف آن دامن زند تا سرانجام جمهور اسلامی را در تنگنا قرار داده و منافع خود را در ایران تامین نماید. سیاست همکاری نزدیک با ایران درمورد افغانستان و عراق و ازطرفی خواست عدم حمایت ایران از حزب الله لبنان و سازمان حماس و متوقف کردن غنی سازی اورانیوم و پایان دادن به دشمنی با دولت اسراییل ...و بازتاب دهنده دکترین اوباما درمورد ایران است.

آمریکا اکنون توان تجاوز نظامی به ایران را ندارد و بشدت دراثر شکستهای پی درپی در افغانستان، عراق، لبنان و فلسطین و از طرفی بحراق عمیق مالی تضعیف شده است. پس کشتی بان را درچنین شرایطی سیاستی دگر آمد.....(مصاحبه با مزدک بهار ، نقل از توفان الکترونیکی ، شماره 32 ، 1388، www.toufan.org)با‌وجود این بخش عمده‌ای از دولت‌های خاورمیانه و خلیج فارس هنوز ایالات متحده را تضمین‌کنندة امنیت‌شان و نیز قدرتی می‌دانند که می‌تواند آنها را در دستیابی به اهدافشان کمک کند.

بسیاری از ملّت‌ها در منطقه هنوز ارزش‌های امریکایی را می‌ستایند. انتخاب اوباما به آنها قوت قلب دوباره‌ای در مورد عقیده و احساسشان نسبت به امریکا داد . برای متقاعد کردن افکار عمومی اعراب و دنیای اسلام به منظور حمایت از رهبرانشان در همکاری با امریکا، توانایی اوباما در به دست آوردن حس احترام و اعتماد آنها بسیار مهم و حیاتی به شمار می‌آید. دولت اوباما باید با توسل به تجدید ساختار دیپلماسی واشنگتن، از مزایای تمایل قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای برای همکاری با ایالات متحده، حداکثر بهره‌ را ببرد.(10-1 : 2009 : Indyk & Haass)

نتیجه گیری

در تطبیق سیاستها و استراتژیهای روسای جمهور آمریکا (از نیکسون تا باراک اوباما) در حوزه خلیج فارس ؛ می توان گفت ، ازآنجایی که در سده بیستم منطق برتری جویی به موضوع مهم در اندیشه ورزی سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شده بود ؛ این منطق تقریباً از 1950 به بعد منطق غالب بوده است . در واقع دهه 1930 زمینه پیدایش منطق برتری جویی را فراهم کرد . ایالات متحده با ورود به جنگ دوم جهانی در سال 1941 اعلام کرد که آمریکا باید به عنوان رهبر جهان اقدام نماید .

منطق برتری جویی به استراتژِی سد نفوذ به عنوان پایه سیاست خارجی ایالات متحده در دورره جنگ سرد تاکید داشت. کابینه ترومن (1945-1953) و کابینه های بعدی تا حدی تا سال 1989 سیاست سد نفوذ را ادامه دادند . به عبارتی سد نفوذ سلطه آمریکا را در طول جنگ سرد تداوم بخشید . تا اوخر دهه 1960 محتوای سیاست خارجی جسورانه، بازتابی از منطق برتری جویی بود و ریگان لیبرالیسم و برتری جویی را با هم ادغام کرد.

اما کابینه های دهه 1970 از منطق برتی جویی فاصله گرفتند . بوش پدر وکلینتون نیز سیاست خارجی خود را بر اساس برتری جویی توجیه کردند. این منطق همچنین نفوذ رویایی در کابینه بوش پسر داشت و این امر بعد از 11 سپتامبر شدت یافت . به نظر می رسد این منطق در رهنامه اوباما در خلیج فارس تاثیر اندکی داشته باشد .

رهنامه مونروئه و گسترش سرزمینی در سده 19 دو سیاست خارجی مهم منطبق بر منطق واقع گرایی بودند . اما ویلسون تیشه به ریشه این منطق زد و آن را سیاست خارجی آمریکا کنار گذاشت . به نظر می رسد مفاهیم موازنه قدرت و منطق واقع گرایی در دوران روزولت ،نیکسون و دوره پیش از 11 سپتامبر بوش پسر موج می زند و در طول جنگ سرد سیاست محوری سد نفوذ عمدتاً بر این منطق منطبق بود؛ اما کارتر با تقویت همکاری بین المللی اعلام نمود که بی توجهی واقعگرایی به اخلاق را نمی پذیرد.

دوره ریگان نیز ابعادی از واقع گرایی را دربرداشت اما هرگز این منطق در دوره وی مسلط نشد . دوره بوش پدر نیز تلفیقی از تمایلات واقع گرایانه و غیر واقع گرایانه بود ، همچنین در کابینه کلینتون به سختی میتوان نشانه ای از واقع گرایی یافت ، اما بوش پسر بار دیگر این منطق را احیاء کرد و 11 سپتامبر نیز تدوام آنرا میسر کرد و بوش به تقویت میلیتاریسم آمریکا به عنوان سیاست اطمینان بخش برای رفع خطرات روی آورد . شواهد گویای آن است که باراک اوباما نیز تا حدودی ادامه دهنده سلف خویش باشد.

تا دهه 1980 منطق انزوا گرایی بر سیاست خارجی آمریکا حاکم بود. در واقع بنیانگذاران آمریکا این رهنامه را مطرح کردند و جانشینان آنها آن را به کار بستند . در دوره سی ساله بین 1890 تا 1920 آمریکا شدیداً از انزوا گرایی فاصله گرفت. در واقع آمریکا با اعلان جنگ به کشورهای محور در جنگ جهانی اول تعهد خود به انزواگریی را شکست .

اما با پایان جنگ، مجلس سنا با رد معاهده ورسای به سلف خود بازگشت اما ماجرای حمله ژاپن به پرل هاربر در جنگ دوم جهانی انزوا گرایی را به مدت 20 سال تضعیف کرد . در اواخر دهه 1960 انزوا گرایی بار دیگر احیاء شد . پایان بدون ابهام جنگ سرد ( 1989-1991 )موجب شد که واهمه رواج انزوا گرایی و عقب نشینی آمریکا از امور بین المللی در میان حامیان بین الملل گرایی افزایش یابد؛ زیرا کلینتون به شدت بر امور داخلی تاکید داشت .

با توجه به تحولات فزاینده بین المللی به ویژه بعد از حادثه 11 سپتامبر ، بعید به نظر می رسد این منطق بتواند جای پایی برای خود در سیاست خارجی آمریکا بازکند .کما اینکه سیاستهای ریگان ، بوش پدر و پسر و ماجراجوئیهای اوباما در افغانستان و پاکستان گواهی بر صحت این مدعاست . به ویژه اینکه حل و فصل بحران مالی جهانی نیز نیازمند حضور گسترده آمریکا در عرصه بین الملل می باشد .

منطق لیبرالیسم در طول تاریخ خود در روابط آمریکا با سایر کشورهای جهان تاثیر داشته است. درواقع منطق آزادی خواهی در اواخر دهه 1800 در حال شکل دادن به دستور العمل سیاست خارجی آمریکا بود . برای اولین بار طی ریاست جمهوری ویلسون (1913-1921) منطق غالب سیاست خارجی آمریکا را تشکیل داد و در دوران ریاست جمهوری فرانکلین روز ولت (1933-1945) نیز در سیاست خارجی آمریکا موثر بود . منطق لیبرالیسم در طول جنگ سرد نقش محوری داشت، زیرا مبارزه با شوروی و کمونیسم تنها به خاطر تامین امنیت ملی صورت نمی گرفت و انگیزه اصلی خصومت با شوروی برخورد ارزشها بود .

سیاستهای آمریکا در دهه های 50 و 60 در جهان سوم منعکس کننده استفاده آمریکا از اندیشه لیبرالی بود . بعد از تلاش نافرجام کارتر در استفاده از اصول لیبرالی، ریگان بر دو عنصر لیبرالیسم و تقویت تجارت آزاد و ارتقاء دمکراسی تاکید کرد و بوش پدر نیز بیشتر تحت تاثیر منطق واقع گرایی و برتری جویی بود تا لیبرالیسم . کلینتون نیز پیشبرد و ترویج اصول لیبرالیسم را مهم ترین موضوع سیات خارجی دولت خود اعلام کرد و اقدامات وی منعکس کننده تعهد به دمکراسی بود .

بوش پسر نیز همانند پدر خود بیشتر از کلینتون بر توان نظامی آمریکا و ثبات بین المللی تاکید داشت و این تاکید بعد از 11 سپتامبر مشهودتر شد . اوباما نیز تا حدودی طلایه دار عملیاتی نمودن این منطق به شمار می رود . بنابر این منطق لیبرالیسم از زمان شکل گیری این جمهوری و از اوایل دهه 1900 کما بیش بزرگ ترین آرزوی سیاست خارجی ایالات متحده بوده است .

از سال 1976 هر کدام از دولتهای آمریکا به طور آشکار و مکرر تعهد خود به منطق لیبرالیسم را اعلام کرده اند و سیاست خارجی خود را تا حد امکان با آن تطبیق داده اند .دولتهای مختلف بر جوانب متفاوتی از منطق لیبرالیسم تاکید داشتند و برای پیشبرد آزادی در خارج از کشور راهبردها وتاکتیک های مختلفی به کاربستند ، اما میزان تعهد آنها به لیبرالیسم و تداوم این تعهد در دوره های مختلف متفاوت بوده است.

بین الملل گرایی لیبرال نیز به موازات لیبرالیسم شکل گرفته است و ویلسونیسم [3] را نیز در بر می گیرد . ویلسون نخستین رئیس جمهوری بود که سیاست خارجی دولتش را بر پایه اصول بین الملل گرایی لیبرال قرار داده بود. دولتهای جمهوری خواهی که بعد از ریاست جمهوری ویلسون روی کار آمدند عیناً مانند خود ویلسون به بین الملل گرایی ویلسون - دست کم در خصوص خلع سلاح -پای بند بودند .

جنگ سرد و جنگ جهانی دوم موضوع بین الملل گرایی را در سیاست خارجی آمریکا به حاشیه راند اما این منطق مجدداً در اوایل دهه 1970 اهمیت خود را باز یافت؛ کارتر (1977-1981) سعی کرد یک سیاست خارجی مبتنی بر اصول بین الملل گرایی لیبرال پی ریزی کند . در دوره های ریاست جمهوری ریگان (1981-1989) و بوش پدر (1989-1993) جمهوری خواه نیز منطق حاکم غیر از منطق بین الملل گرایی لیبرال بود.کلینتون (1993-2001) نیز در ابتدا متاثر از منطق بین الملل گرایی لیبرال بود .

به نظر می رسید بوش پسر نیز مانند پدرش کمتر از بین الملل گرایی لیبرال تاثیر پذیرفته بود. با توجه به بحران مالی جهانی و تحولا فزاینده جهانی ؛ باراک اوباما اگر هم تمایلی به مولفه های این منطق نداشته باشد، به جرات می توان گفت ساختار نظام بین الملل این منطق را به اوباما دیکته خواهد کرد .آنچه که مسلم است این است که منطق ضد امپریالیسم افراطی تاثیر اندکی در مبانی سیاست خارجی آمریکا داشته است اما در فرِآیندهای سیاست گذرای نقش موثری داشته است. ضد امپریالیستهای افراطی خارج از جریان اصلی گفتمان سیاست ایالات متحده هستند. آنها نه انتخاب شده اند و نه در موقعیت اقتدار و قدرت قرار گرفته اند . از این رو این منطق در عرصه سیاست آمریکا یک صدای انتقادی است .

تنفر شدید نسبت به امپریالیسم حرکتهای سالهای 1898 – 1900 ضد امپریالیسم را تغذیه کرد . به دنبال متوقف شدن الگوی جنگ سرد بین سال 1948 و آغاز جنگ کره در سال 1950 ،ضد امپریالیسم در طیف های سیاسی آمریکا به حاشیه رانده شد . می توان گفت این منطق از اعتراضات خیابان ماین استریت [4] شروع و در درون حزب دمکرات به یک جریان عمده سیاسی تبدیل گشت . تنها دوره ای که حامیان این منطق در اوج قدرت خود بودند؛ دوران کارتر بود.

جعفر عظیم زاده

پی نوشت:

[1] Neo Conservatives

[2] Regim Change

[3] vilsonism

[4] Main Street

منابع :

1) امامی ، محمد علی(1382) .«عوامل تاثیر گذار خارجی در خلیج فارس»، تهران : دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی ؛

2) امام زاده فرد ، پرویز(1384). «دکترین امنیت ملی آمریکا : گذشته حال و چشم انداز آینده» ،تهران : موسسه ابرار معاصر تهران ؛

3) ثقفی عامری، ناصر(1387). «اوباما و ایران: دو رویکرد متقابل»، تهران : معاونت پژوهشهای سیاست خارجی / گروه مطالعات استراتژیک؛

4)سجادپور، سیدمحمد کاظم(1382). «محافظه‌کاران جدید» ، روزنامه یاس نو، 12تیر ؛

5) کافمن، تارا (1382). «مقابله با عراق و آینده آمریکا در خاورمیانه»، ترجمه آرش غفوریان، مجموعه مقالات سیزدهمین همایش بین‌المللى خلیج فارس، تهران: دفتر مطالعات سیاسى و بین‌المللى؛

6) مصاحبه با کیهان برزگر ، مندرج در : سایت تابناک به نشانی www.tabnak.ir،(21/5/88)

7) مصاحبه با مزدک بهار ، نقل از توفان الکترونیکی ، شماره 32 ، 1388،به نشانی www.toufan.org))

8- paul d, Wolfowitz. clinton first year,foreign affairs.(jan-feb.1994)

9- Richard .k.herrman and William ayres,the new geopolotics of the Persian gulf :forces for change and stability in the Persian gulf at the millennium.

10 -Richard N. Haass and Martin Indyk, “Beyond Iraq”, Foreign Affairs, January / February 2009.

منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر 3554

تبلیغات

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 1 =